تبليغاتX
روشنی
روشنی

Home Email Archive Designer

سلام سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه خیلی دیر شد اینقدر سرم شلوغه که نگو و نپرس

وای که چقدر حرف برای گفتن دارم ولی کو وقتش بعضی مواقع که مشغول کارم هستم

جملات روشنی رو تو ذهنم ردیف میکنم ولی وقت نشستن پشت سیستمو ندارم

....

بگذریم

 روشنی من ، کاش میتونستم از ۸/۸/۸۸ برات بگم . اینقدر این روز برام عزیز بود

که هر لحظه بهش فکر میکنم روح از تنم جدا میشه و میره به...

آره مشهد . میره به حرم امام رضا

بارها رفته بودم ولی این بار فرق میکرد نمیدونم چرا !!؟؟ همش میترسیدم

 قبل از اینکه پام به حرمش برسه بمیرم

در راه برگشت به شهرمون یک بنده خدایی که مسوول پارکینگ فرودگاه بود

میگفت ۲۷ ساله مشهد نرفته وقتی اینو گفت واقعا از ته دل ناراحت شدم

خیلی ها هستن که روح و جسمشون پر میکشه برن به زیارت امام هشتم

ولی.....

خدایا زیارت اون حضرت قسمت همه عاشقاش بشه 

التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 0:17 توسط بهار |


سلام به روشنی سلامی به وسعت یک سال

سلام به تک تک شما خوبان که لطف کردین در طی این مدت جویای حال روشنی بودین

راستی حسین ، جان من هم برای روشنی و همه شما سلام می رسونه

تا بعد التماس دعا

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 9:4 توسط بهار |


 سلام

 سلام به روشنی و تک تک شما خوبان

 خیلی حرف داشتم ، برای روشنی وتمام دوستانی که لطف کردن

 تو این مدت  به این کلبه محقر سر زد، شب و روز تمام کلماتو مرور میکردم

 ولی حالا که می خوام بگم و تعریف کنم هر چی می خواستم بگم از ذهنم

 پرید. ولی فعلا همینو بگم که پست آخری که دادم( بی درنگ باید گریخت)

شروع خوبی برای این چند ماهی که نبودم بود اگه بتونم یه شمه ای ازاین

سه چهار ماه رو در اسرع وقتم اینجا میگم

دعاتون میکنم شما هم ...

همگی در پناه خدا باشین

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 8:4 توسط بهار |


وقتی روز رو با بد خلقی شروع کنی، دیگه همه چی رو بد میبینی حتی اگه

در اوج سروری پاک باشی همش نق می زنی و از روزگار شکایت می کنی

که ناگهان شاید یکی از درونت فریاد بزنه بسه دیگه . یک لحظه ساکت شو

خسته م کردی ، خسته .  چقدر شاکی هستی !

اومن موقع است که روح پاک یه تلنگر بهت میزنه و یا مثل من

یک دوست یک عزیز برات یک مسیج میفرسته:

بی طاعت دین بهشت رحمان مطلب / بی خاتم حق ملک سلیمان مطلب

که شاید حالیم شه دارم چه بلایی سر خودم میارم، که  زدم به جاده خاکی

اگه زیاد غرق نشده باشیم شاید شانس بیاریم و درک کنیم.

دراون لحظه بی درنگ باید گریخت ، از این من عاصی ، از بی خودی ، از مرگ وجود

فرار از سکون ، فرار از افکار شیطانی ، سخته ولی باید دست و پا زد

تا از بند دامها آزاد شد

و فرار کرد 

دل که گرفت و زمزمه گریه در بغض گلو آهسته بگوش رسید

باید سریع کفشها رو پوشید و رفت  . اون لحظه زمین جای خوبی نیست

یا حداقل باید رفت یک گوشه ای که به آسمان نزدیکه یا مثل آسمونه

کویر خوبه چون وقتی اونجائی و به آسمون خیره میشی

انگاری اگه کمی دستتو ببری بالا با انگشتات میتونی حسش کنی

...

دریا هم خوبه یک ساحل با یک دریا آسمون که خودت باشی و دریا

اونجا هم وقتی گریه میکنی و سرت پایین؛ آسمون جلوی چشماته

منم میخوام امشب فرار کنم بهترین فرصته

گوش کن ... بارون میاد ، آروم ، چیک، چیک، چیک

زیبا ترین صدای بارونیه که تا حالا شنیدم  و اگه بخوام اشک بریزم

صدا در لابلای قطرات غرق میشه و دیگه خجالتم نمی کشم

..........

سرزمین من از کویر دور، دورِ دور . ولی من کویرم ، چه فایده یک کویر بی آسمون .

پس چشمها رو میبندم و کفشهایم را به پا

دل میزنم به ساحل با همون یک دریا آسمونش

زانوها رو به بغل میکشم و بغضم را در فضای خلوت ساحل رها میکنم

صدای ناله ام اینقدر بلند میشه که شیشه بغضم را میشکنه و از آواز بارون سبقت میگیره

و فریاد تنهایی ، خستگی ، درماندگی ، این من عاصی رو میشه از تک تک سلولها احساس کرد

و خدایم صدایم را میشنود ... چون همیشه

خدایا تنهایم تنها ، و هراسان از اینکه  مرا به حال خود رها کنی

مرا از این ساحلِ دریایِ رحمتت بی نصیب بر نگردان که بیچاره خواهم شد

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 23:28 توسط بهار |


سلام

از قبل ایام فاطمیه دارم تلاش میکنم تا روشنی رو به روز کنم .

می خواستم بنویسم ولی نشد ، حتی یک خط ... دست و پا شکسته در یاد آن

 داغ عظیم...  نشد

خواستم غمم را از این حادثه جانسوزحتی در یک جمله بیان کنم ولی ...نتونستم

گفتم : بنویس می تونی و لحظه شروع همه چی خشک شد. با چه لحن ؟

با چه کلماتی ؟جملات شکسته و کوتاه من قادر به بیان این مصیبت غمناک نیست. 

با خودم گفتم من!... در اون حد هستم که وصف آن بانوی عزیز را برزبان بیارم؟

پس بهتره من ساکت باشم تا دیگران سخن بگن و من هم در گوشه ای با بقیه بخونم

و ....

ای کاش میشد ضجه های کون و مکان را در لابلای کلمات نشاند

و در میان روشنی دل ،فریاد شب فراق علی (ع) را شنید ....

ای کاش...

فقط اول از همه خدمت امام زمان (عج) تسلیت میگم اجرک الله یا بقیة الله

 و بعد هم به تمام عزاداران

کی شود تا عقده دل وا کنی / تربت مخفی او پیدا کنی / کی شود گیری زدشمن انتقام

قائم آل پیامبر السلام

 

راز شب از شهریار تقدیم به همه دوستداران و رهروان حضرت فاطمه علیها السلام


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 23:9 توسط بهار |


 

این جا ایران است...صدای ما را از کانون وبلاگ نویسان مذهبی می شنوید...!


دو حالت که بیش تر ندارد.یا این متن را نمی خوانی و یک راست می روی سراغ کامنت ها

 

 و برای بیش تر شدن بازدید کننده هایت - که این روزها خیلی علاقه داری کامنت ها

 

تصاعدی بالا برود - کامنت می گذاری که:"مطلبت خیلی قشنگ بود.کولاک کردی.

 

به من هم سر بزن.خوشحال می شم."غافل از این که این پست را مدیریت این وبلاگ

 

 به اختیار خود و به دعوت کانون وبلاگ نویسان مذهبی منتشر کرده است.

 

حالت دوم هم این است که دست و پا شکسته یا درست و حسابی این متن را

 

 می خوانی و کامنت می گذاری :"این ها یعنی چه؟"...یا این که "از وبلاگ تو

 

 بعید بود طرفداری یه گروه رو بکنی"...

 

خلاصه!خوانده یا نخوانده،موافق یا مخالف؛می خواهیم خبری را به گوشتان برسانیم.

 

همه گوش ها جلو...جلوتر...!!:

 

کانون وبلاگ نویسان مذهبی از عید غدیر افتتاح شده و تا الآن فعالیتش را با عضویت 360

 

کاربر ادامه می دهد.واقعیتش را بخواهید می خواهیم بچه های وبلاگ نویس،به خصوص

 

 کسانی که مذهبی نویس هستند را در مکانی دور هم جمع کنیم تا با هم باشند و هم

 

کمی یاد بگیرند که وبلاگ چیست - نه این که قبلا نمی دانستند - هم مسائلی که قرار است

 

بدانند را در آن جا ببینند و بخوانند و نظر بدهند و هم این که در این دنیای بزرگ،اعلام موجودیت

 

بنمایند.تعریف ما هم از مذهب خیلی وسیع تر از آن است که شما فکرش را بکنید.

 

از شما چه پنهان،انجمن هایمان برای فعالیت پایه می خواهند.کسانی را می خواهند که

 

 حرف برای گفتن داشته باشند.کسانی که دوست داشته باشند که درباره ی مسائل روز

 

جامعه شان،تحلیل داشته باشند.و...

 

این همه مطلب را بلغور کردیم که بگوییم:شما پایه اید؟

 

اگر هستید:بسم الله

 

اگر نیستید:...چه بگویم؟خداحافظ؟؟...نه!!سلاااام!!!

 



                                http://rbc.najva.ir

 

                                                   

                                      منتظر شما هستیم

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 1:10 توسط بهار |


 

اول سلام

 

 

یک سال قبل هم با یک سلام شروع شد .

 

سلامی بسان دمیدن روح در جسمی نو 

 

بهار من میلادت نزدیک است ، صبور باش در زمانی روشن

 

که وصفش بی مثال خواهد بود ، خیلی زود ولادت تو را

 

جشن خواهم گرفت . صبور باش

 

................

 

نامش را روشنی گذاشتم تا به چیزی جز نور نیندیشم

 

و جز آن چیزی دراو راه نیابد .

 

و خود را نیز بهار نامیدم تا وجود زمستانیم را در پس نقاب بهاری پنهان سازم

 

نقابی که بر چهره سردم سنگینی میکرد .

 

تمرینی بود برای بهار گونه شدن ، لمس شکوفتن ، جوانه زدن ،

 

جریان گرمای هدایت در جسم و جان ، پاک شدن ، ذوب شدن

 

، تطهیر ، فرار از یخ زدگی در حسرت در گناه

 

برآورده شدن آرزوی : لمس روشنی در دل

 

می خواستم در روشنی فریادی به پهنای آسمان داشته باشم ولی نشد

 

می خواستم با خدایم بلند بلند حرف بزنم ولی نشد

 

خدایم عزیزم

 

تو میدانی . دوست میداشتم بر زبان جاری سازم هر آنچه هست و نیست

 

از این من زمستانی

 

تا سبک شوم مثل یک صبح بعد از شبی تمام بارانی

 

آسمان وجودم کویری بود دریغ از لکه ابری ، بارانی

 

و تا اینجا آنچه بود که میخواستم و نشد ولی

 

چه لحظه هایی که درآن مدتها گریستم و آرام شدم

 

من بودم و خدا و تو ای روشنی

 

و چه زمانها که در آن احساس می کردم کسی حاضر است

 

در دور ها ...ولی نه نزدیک بود نزدیک تر از هر چیز به من .

 

کسی که نجوایم را ، زمزمۀ دل شکسته مرا میشنید.

 

کسی که بارها وبارها خواندمش و پاسخم داد

 

روشنی روز ولادت تو چه با شکوه روزی است بر من زمستانی

 

.............

 

خدایم یاریم ساز تا بهاری شوم

 

خدایم

 

میلاد روشنی بی توهیچ است تاریک و خاموش ، بی معنا

 

عزیزا تا روشنی تنهایم مگذار ، یاریم کن زمستانم را با بهارت پیوند زنم

 

طعم شیرین جوانه زدن را بر این روح خسته از گناه بچشان . پروردگارا

 

با گامی لرزان قدم در این راه گذاشتم ولی هنوز امیدوارم چون تو خدایی دارم

 

مهربانم این تن خسته را برای دیدار روشنی دستگیر باش

 

..................

 

خدایا سپاس چون همیشه

 

 التماس دعا

 

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 2:4 توسط بهار |


                        

 

سال نو شد زمان بازم داره پیش میره تند و تند ولی خبری از بهار نیست

سفره دلمو پهن میکنم کنار بارگاه الهی به امید ظهور بهار سفره ای که 

به یک سین بیشتر مزین نشده ؛

سینِ سلام

سلام و سلام ....

و قرار هدیه بشه به صاحب این عصر اونی که بهار واقعی با حضورش

درزمین تجلی پیدا میکنه.امیدوارم که بی پاسخ بر نگرده

دیگه این سفره سین نداره بقیه اش دعاست دعا برای همه و به امید اجابتش میشینم.

خسته شدم از این فصول همیشه زمستانی بهارم بیا

اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان

 

 

                                      

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 22:38 توسط بهار |


سلام

 امشب دلم خیلی برای این وب کوچولو و محقرم تنگ شده بود

یه مدتی به امان خدا ول شده بود . احساس میکردم داره گریه میکنه

( مسخرۀ؟؟ ولی این حسو داشتم !)

اومدم یه چیزی بنویسم تا از این سکوت خارج بشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گناه کرده ام ماتم حیاتم بده                      بلطف عطایت براتم بده

بـیا مـجلس مـا پـذیرای تـو                        دل تک تک ما خریدار تو 

بازم جمعه داره میاد . چرا روزا و شبا اینقدر زود به زود میان ؟

یه مدتی زمان مثل باد از جلوی چشمام میگذره .

 جمعه.....آه ، انتظار، غروب ، فکر ، امید ، غم دل ،

 سکوت، سکوت ، اشک ، زبان بی کلام

ثانیه ها، یک ندا، منادی ، تپش ، ..........

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه

 

آمین آمین

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:46 توسط بهار |


آرام و آهسته

 

چون که پا سنگین از انتظار است

 

قلب میتپد بی وقفه ز شتیاق

 

سالیانی چشم میدوختم به عکس

 

 

مات و مبهوت

 

در انتهای یک سکوت

 

و دیگر هیچ

 

نقطه چین

 

ولی اکنون

 

تمام نقطه چینها پر شده

 

.......

 

باید رفت ولی آرام ،آرام

 

آهسته

 

قلب من تاب ندارد

 

یک نفس میکشم از عمق وجود

 

ای قلب آرامتر

 

.......

 

از میان کاروان در آن میانه ز راه

 

نوحه یک پیر برخواست

 

چه جگر سوز میخواند و میکرد ناله

 

ناله هایم  چو موجی  

 

میکوبید خود را به راه

 

به دشت،

 

صحرا

 

چه بگویم از دشت

 

دشتی که زمانی کاروانی از آنجا گذشت

 

که زمانه همچنان یادش  هست؟!

 

و دشت تا کنون فریاد دارد

 

تا کنون نـــــه تا ابــــد

 

خارها هم گواه ......

 

آه ،آه....

 

......

 

پنجره وجودم را سراسر باران گرفت

 

اشک مهلت بده نزدیک است قاب انتظار

 

در میان یک هیاهوی خیس خیس

 

پلک میزنم تا که شاید من ببینم آن گنبد لبریز نور

 

السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)

 

السلام السلام

 

........

 

گیجم خدایا

 

من که حیرانم

 

نشستم روی ایوان

 

تمام آن همه اشکم به ناگاه محو محو شد

 

خدایــــــــــــــــــــــــــــا مرا چه شد

 

سراسر اشکم، سراسر حرف، پس چه شد

 

پس چه شد آنهمه حرف و سخن آن همه

 

درد دلی در بقچه ای از اشک.

 

غمیگین و خسته تر راهی حرمی دیگر شدم

 

حرم علمدار یک کاروان

 

ساقی کون و مکان

 

الســـــــــلام علــیک یا ابا الفضل العباس (ع)

 

........

 

روز اول ، روز دوم،

 

بسه دیگه خسته شدم خدایا چرا نمی تونم حرف دلمو بگم کلمات

 

اصلا با هم جور در نمیان

 

چرا نمیتونم ؟؟؟

 

احساسی که در کربلا داشتم با بقیه نقاط مقدس زمین فرق

 

میکردوقتی روبروی ضریح امام حسین (ع) و حضرت عباس

 

میشستم و خیره میشدم به اونجا دوست داشتم که گریه کنم

 

چون احساس میکردم هنوز سبک نشدم من این سنگینی رو از

 

ایران با خودم به اونجا برده بودم.شاید توقع بی جایی بود .

 

تک تک سلام ها، عرض ارداتها و خواسته ها یی که دوستان و

 

آشنایان از من خواسته بودن خدمت این عزیزان رسوندم ،

 

امیدوار بودم که این پیامها رو از منِ خیلی خیلی حقیر

 

پذیرفته باشن .

 

و من همچنان در آرزوی این بودم که از این حالت خواب بیرون

 

بیام از این مبهوتی

 

.......

 

روز سوم ، روز عرفه

 

با یک شور و شوق وصف ناپذیری دوان دوان

 

به طرف حرم ابا عبدالله راهی شدم

 

خیلی جمعیت به اون سمت راهی بودن

 

از دو روز قبل عربای عراق تو گوشه و کنار بین الحرمین جا

 

گرفته بودن،تو اون سوزو سرمای عجیب و بی سابقه

 

بالاخره رسیدیم حرم .

 

دریغ از یک جا جمعیت گوش تا گوش نشسته بودن

 

اومدیم تو بین الحرمین یک جایی پیدا کردیم

 

و از قضا قرار بود دعای عرفه رو در اونجا ایرانیها بر گزار

 

کنن و شروع شد

 

..........

 

خدایـــــــــا شکرت ممنونتم به برکت دعا و مراسم عرفه

 

از اون گیجی و منگی خارج شدم

 

سبک سبک

 

خدایا من کجام بین الحرمین

 

سر بر میگردونم سمت راستم حرم ابا عبدالله(ع)

 

سمت چپمو نگاه میکنم حرم حضرت عباس(ع)

 

وای خدا ممنونتم

 

.......

 

ولی چه زود وقت خدا حافظی رسیده بود سحر عید قربان قبل

 

اذان از هتل تا حرم دویدم چون زمان حرکت نزدیک بود

 

و یکی از بهترین شبهای زندگی من

 

که قابل توصیف نیست

 

......

 

و خداحافظی ، وداع اینچنینی بدون اشک نیست

 

به امید دیدار گفتنای آدم بدون آه و حسرت  نیست

 

تمام شد در یک چشم به هم زدن تو راه برگشت

 

تمام شد حالا ایرانیم و داغ وداع تازه و تازه تر میشه

 

....

 

حالا یک ماه و خورده ای از اون سفر میگذره

 

کجام!؟ خونه ؟!

 

وبرای خودم با کلمات دستو پاشکسته ای که

 

بلدم بودم خاطراتمو نوشتم تا  هر زمان که یاد سفر میکنم

 

فکر نکنم خیال بوده ای کاش می تونستم بهتر بگم

 

یاد اون روزا بخیر اون روزا که فکر میکردم (میرم

 

یا نمیرم) که یک روزی میام اینجا چی مینوسیم !

 

فقط باید بگم  خدایا شکرت .

 

خدایا این سفر که سرشار از برکات معنویه قسمت تمام مشتاقان بفرما

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 23:44 توسط بهار |


Home | Archive | Email