میهمان دل
آفتاب آرام آرام رخ می نمایاند ولی چشم همچنان آوای انتظار
بر صفحه دل می نوازد،دل و دیده چشم در راهند چشم در راه
تا که باز آید یارومیهمان کلبهشان شود.تا بریزند زیر گام
آن عزیز تر از جان تمام گلهای جهان را،تا......

ولی این بار هم نیامد
خدایا
آیا هنوز زمان زمان طلوع نیست؟خدایا تا کی صبرباید کرد ؟
آیا آن لحظه فرا خواهد رسید تادیده ودل منور به نور سیمایش شوند؟
زمین را زنده کند، ایمان را طراوت بخشد وباران
رحمتش خطوط سیاه کشیده شده بر لوح دل را بشوید.......
وباز غروبی دیگر و انتظار
وچشم بر هم نخواهم گذاشت تا که از انتهای افق باز آیی.
…………………
وحضورت آغاز نغمۀ سبز بهاری ست
ریزش باران بر کویر دلها………
زمین خشکیده تورا فریاد میزند ، چشمۀ زلال اشک به یاد تو می جوشد ولی کفاف لبان خشکیده دل را نمی کند
عزیزا بر صفحۀ صورت ستمدیدگان عالم همچنان اشک جاری است و در سکوت لبانشان تو را می خوانند و تویی تنها حامیشان .
پس بار الها در ظهور این عزیز تر از جان تعجیل فرما که اوست تنها امید مظلومان عالم آمین

