پايين وپايين تر مي رود تا در پشت وسعت بي انتهاي دشت تنهايي آرام گيرد
او از آتش آرزويي كه سالهاست در سينه اش فرو بلعيده براي ستارگاني كه در حال بالا آمدن در پهنه دامان سياه شب هستند سخن ميگويد........

ستارگان يكي يكي براي تسلي خاطر آفتاب مي آيند و چشمك زنان او را دعوت به آرامش ميكنند
و اين نجواي ستارگان در گوش آفتاب است كه:
شايد صبح فردا طلوعت با فروغ نگاه او گره خورد!
شايد صبح فردا همان جمعه اي باشد كه در انتظارش هستي!
سرود انتظار آسمان ، لالايي تكرايي دشت است
كه هر هفته آفتاب را به اميد طلوع آرزوهايش در سپيده دم جمعه ، به آرامش پشت دشت مي كشاند..........
.
.
.
.
.
آقا جان !
نمي آيي تا ستارگان شرمنده آفتاب نشوند.......
و چه زمانهایی که رفتند هر یک از پی هم
ومن نفهمیدم
جمعه ها ، جمعه ها

مینشینیم در انتظار آن زمان که می آید
آن زمان که با تو بیاید
انتظار ، انتظار .........
شاید هم زمانی برسد که ما نباشیم

(و چه دردی بالاتر از ندیدن حضور سبز)
...............
و دیگران در جاده انتظار بایستند
و چه زیباست آن زمان
که روح ِ جدا شده از تن همچنان آوای انتظار سر میدهد.
به امیدی......
تا که شاید او نیز زمانی خوانده شود.
برای دیدن طلوع بهار مظلومان.
اللهم عجل لولیک الفرج

