اول سلام
یک سال قبل هم با یک سلام شروع شد .
سلامی بسان دمیدن روح در جسمی نو
بهار من میلادت نزدیک است ، صبور باش در زمانی روشن
که وصفش بی مثال خواهد بود ، خیلی زود ولادت تو را
جشن خواهم گرفت . صبور باش
................
نامش را روشنی گذاشتم تا به چیزی جز نور نیندیشم
و جز آن چیزی دراو راه نیابد .
و خود را نیز بهار نامیدم تا وجود زمستانیم را در پس نقاب بهاری پنهان سازم
نقابی که بر چهره سردم سنگینی میکرد .
تمرینی بود برای بهار گونه شدن ، لمس شکوفتن ، جوانه زدن ،
جریان گرمای هدایت در جسم و جان ، پاک شدن ، ذوب شدن
، تطهیر ، فرار از یخ زدگی در حسرت در گناه
برآورده شدن آرزوی : لمس روشنی در دل
می خواستم در روشنی فریادی به پهنای آسمان داشته باشم ولی نشد
می خواستم با خدایم بلند بلند حرف بزنم ولی نشد
خدایم عزیزم
تو میدانی . دوست میداشتم بر زبان جاری سازم هر آنچه هست و نیست
از این من زمستانی
تا سبک شوم مثل یک صبح بعد از شبی تمام بارانی
آسمان وجودم کویری بود دریغ از لکه ابری ، بارانی
و تا اینجا آنچه بود که میخواستم و نشد ولی
چه لحظه هایی که درآن مدتها گریستم و آرام شدم
من بودم و خدا و تو ای روشنی
و چه زمانها که در آن احساس می کردم کسی حاضر است
در دور ها ...ولی نه نزدیک بود نزدیک تر از هر چیز به من .
کسی که نجوایم را ، زمزمۀ دل شکسته مرا میشنید.
کسی که بارها وبارها خواندمش و پاسخم داد
روشنی روز ولادت تو چه با شکوه روزی است بر من زمستانی
.............
خدایم یاریم ساز تا بهاری شوم
خدایم
میلاد روشنی بی توهیچ است تاریک و خاموش ، بی معنا
عزیزا تا روشنی تنهایم مگذار ، یاریم کن زمستانم را با بهارت پیوند زنم
طعم شیرین جوانه زدن را بر این روح خسته از گناه بچشان . پروردگارا
با گامی لرزان قدم در این راه گذاشتم ولی هنوز امیدوارم چون تو خدایی دارم
مهربانم این تن خسته را برای دیدار روشنی دستگیر باش
..................
خدایا سپاس چون همیشه
![]()
