
وقتی روز رو با بد خلقی شروع کنی، دیگه همه چی رو بد میبینی حتی اگه
در اوج سروری پاک باشی همش نق می زنی و از روزگار شکایت می کنی
که ناگهان شاید یکی از درونت فریاد بزنه بسه دیگه . یک لحظه ساکت شو
خسته م کردی ، خسته . چقدر شاکی هستی !
اومن موقع است که روح پاک یه تلنگر بهت میزنه و یا مثل من
یک دوست یک عزیز برات یک مسیج میفرسته:
بی طاعت دین بهشت رحمان مطلب / بی خاتم حق ملک سلیمان مطلب
که شاید حالیم شه دارم چه بلایی سر خودم میارم، که زدم به جاده خاکی
اگه زیاد غرق نشده باشیم شاید شانس بیاریم و درک کنیم.
دراون لحظه بی درنگ باید گریخت ، از این من عاصی ، از بی خودی ، از مرگ وجود
فرار از سکون ، فرار از افکار شیطانی ، سخته ولی باید دست و پا زد
تا از بند دامها آزاد شد
و فرار کرد
دل که گرفت و زمزمه گریه در بغض گلو آهسته بگوش رسید
باید سریع کفشها رو پوشید و رفت . اون لحظه زمین جای خوبی نیست
یا حداقل باید رفت یک گوشه ای که به آسمان نزدیکه یا مثل آسمونه
کویر خوبه چون وقتی اونجائی و به آسمون خیره میشی
انگاری اگه کمی دستتو ببری بالا با انگشتات میتونی حسش کنی
...
دریا هم خوبه یک ساحل با یک دریا آسمون که خودت باشی و دریا
اونجا هم وقتی گریه میکنی و سرت پایین؛ آسمون جلوی چشماته
منم میخوام امشب فرار کنم بهترین فرصته
گوش کن ... بارون میاد ، آروم ، چیک، چیک، چیک
زیبا ترین صدای بارونیه که تا حالا شنیدم و اگه بخوام اشک بریزم
صدا در لابلای قطرات غرق میشه و دیگه خجالتم نمی کشم
..........
سرزمین من از کویر دور، دورِ دور . ولی من کویرم ، چه فایده یک کویر بی آسمون .
پس چشمها رو میبندم و کفشهایم را به پا
دل میزنم به ساحل با همون یک دریا آسمونش
زانوها رو به بغل میکشم و بغضم را در فضای خلوت ساحل رها میکنم
صدای ناله ام اینقدر بلند میشه که شیشه بغضم را میشکنه و از آواز بارون سبقت میگیره
و فریاد تنهایی ، خستگی ، درماندگی ، این من عاصی رو میشه از تک تک سلولها احساس کرد
و خدایم صدایم را میشنود ... چون همیشه
خدایا تنهایم تنها ، و هراسان از اینکه مرا به حال خود رها کنی
مرا از این ساحلِ دریایِ رحمتت بی نصیب بر نگردان که بیچاره خواهم شد

