تبليغاتX
روشنی - بی درنگ باید گریخت
روشنی

Home Email Archive Designer

وقتی روز رو با بد خلقی شروع کنی، دیگه همه چی رو بد میبینی حتی اگه

در اوج سروری پاک باشی همش نق می زنی و از روزگار شکایت می کنی

که ناگهان شاید یکی از درونت فریاد بزنه بسه دیگه . یک لحظه ساکت شو

خسته م کردی ، خسته .  چقدر شاکی هستی !

اومن موقع است که روح پاک یه تلنگر بهت میزنه و یا مثل من

یک دوست یک عزیز برات یک مسیج میفرسته:

بی طاعت دین بهشت رحمان مطلب / بی خاتم حق ملک سلیمان مطلب

که شاید حالیم شه دارم چه بلایی سر خودم میارم، که  زدم به جاده خاکی

اگه زیاد غرق نشده باشیم شاید شانس بیاریم و درک کنیم.

دراون لحظه بی درنگ باید گریخت ، از این من عاصی ، از بی خودی ، از مرگ وجود

فرار از سکون ، فرار از افکار شیطانی ، سخته ولی باید دست و پا زد

تا از بند دامها آزاد شد

و فرار کرد 

دل که گرفت و زمزمه گریه در بغض گلو آهسته بگوش رسید

باید سریع کفشها رو پوشید و رفت  . اون لحظه زمین جای خوبی نیست

یا حداقل باید رفت یک گوشه ای که به آسمان نزدیکه یا مثل آسمونه

کویر خوبه چون وقتی اونجائی و به آسمون خیره میشی

انگاری اگه کمی دستتو ببری بالا با انگشتات میتونی حسش کنی

...

دریا هم خوبه یک ساحل با یک دریا آسمون که خودت باشی و دریا

اونجا هم وقتی گریه میکنی و سرت پایین؛ آسمون جلوی چشماته

منم میخوام امشب فرار کنم بهترین فرصته

گوش کن ... بارون میاد ، آروم ، چیک، چیک، چیک

زیبا ترین صدای بارونیه که تا حالا شنیدم  و اگه بخوام اشک بریزم

صدا در لابلای قطرات غرق میشه و دیگه خجالتم نمی کشم

..........

سرزمین من از کویر دور، دورِ دور . ولی من کویرم ، چه فایده یک کویر بی آسمون .

پس چشمها رو میبندم و کفشهایم را به پا

دل میزنم به ساحل با همون یک دریا آسمونش

زانوها رو به بغل میکشم و بغضم را در فضای خلوت ساحل رها میکنم

صدای ناله ام اینقدر بلند میشه که شیشه بغضم را میشکنه و از آواز بارون سبقت میگیره

و فریاد تنهایی ، خستگی ، درماندگی ، این من عاصی رو میشه از تک تک سلولها احساس کرد

و خدایم صدایم را میشنود ... چون همیشه

خدایا تنهایم تنها ، و هراسان از اینکه  مرا به حال خود رها کنی

مرا از این ساحلِ دریایِ رحمتت بی نصیب بر نگردان که بیچاره خواهم شد

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 23:28 توسط بهار |


Home | Archive | Email